:)

میشه یه صلوات بفرستید؟ ممنون :)

+ نوشته شده در شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۳۳ توسط :: فروردین ::

:)

سال اول تموم شد... حالا مونده فقط 6 سال :)  فقط :/
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۱۵ توسط :: فروردین :: | نظر بدهید

تموم شهر خوابیدن ، من از فکر تو بیدارم....

نشد این ترم یه امتحانی باشه که من شبش درست و حسابی بگیرم بخوابم :/  

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۰۳:۱۵ توسط :: فروردین :: | نظر بدهید

:/

 Well... this is my life!... what can i do?

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۱۱ توسط :: فروردین :: | نظر بدهید

حال دل خوب نیست چه میدانی؟!

جدیدا با وجود این همه امتحان، خیلی زیاد میخوابم... هر چقدر بیشتر میخوابم بیشتر خوابم می گیره... از این مسئله نگرانم چون کم کم داره باعث میشه نتونم اونجور که باید درس بخونم... استادمون می گفت که اگر زیاد می خوابید افسرده اید.. راستش خب دلایل زیادی واسه افسردگی وجود داره...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۲۴ توسط :: فروردین :: | نظر بدهید

استاد جان مشکلت با ما چیست؟

اگر حدود 6 ماهی باشه که خواننده ی این وبلاگ هستید حتما باید بدونید که من چندان میونه ی خوبی با درسای عمومی ندارم! ورودی ما دو تا کلاس داره که استادای عمومیون با هم فرق دارن... استاد اونا واسه هر دو ترم بهشون گفته بود که یه جزوه بخونن و آخرشم به همشون 19 و 20 داده ... این در حالیه که استادای عمومی ما گفتن که کتاب بخونیم و با این حال هیچ هم آسون نگرفتن... استاد اندیشه که نوبریه برای خودش...

 کلا 20 نمره داره اندیشه... بخاطر این 20 نمره باید تحقیق می نوشتیم ، آزمون مجازی هم می دادیم و نمره مون هم بالای 17 می شد ، در ضمن سر کلاس هم باید خوب خوب گوش می دادیم چون آخر هر جلسه سوال می پرسید و اگر بلد نمی بودی  منفی می گرفتی....!

حالا قضی از این قراره که ما امتحان تاریخ امامت دادم و نمره هاشم اومده... استاد به طرز عجیبی نمره داده... طوری که حس می کنم حقیقتا تاس انداخته! هیچ قوقت باورم نمیشد که یه روز برسه که درس عمومیم رو  14 بشم!!!!! :/ خدایا... بعد جالبه که نمره  ی بیوشیمی ام شده 17 :/ بیوشیمی به اون سختی... پروردگارا.....

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۲۵ توسط :: فروردین :: | نظر بدهید

بی فایده

داشتم فکر می کردم که چقدر زندگیم بی فایده شده!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۳۷ توسط :: فروردین ::

حتی مولکول ها هم گاهی فداکاری می کنند :)

آلفا۲هاپیتوگلوبین خیلی فداکاره ....خیلی !کلا ۵ دقیقه عمر میکنه... اونوقت بخاطر نجات هموگلوبینایی که از RBC ها خارج  شدن  ۴ دقیقه از ۵ دقیقه رو از دست میده ! .... 

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۲۲ توسط :: فروردین :: | نظر بدهید

بی شعور نباشیم...

من هیچ وقت به این قضیه که یه قومیت خاص همه یه ویژگی رو دارن اعتقاد نداشتم و همیشه با خودم فکر می کردم که این یه تفکر نژاد پرستانه است که بیایم همه ی یک ملت یا قوم رو بنا به رفتار یک شخص خاص قضاوت کنیم... اما راستش گاهی اوقات این تفکر ها بر گرفته از رفتار های اون افراده... توی محیطی مثل خوابگاه و اونم در شهر بزرگی مثل تهران که از هر جایی از کشور دانشجو داره ، میشه گفت یه جورایی همه به شخصی که از یه شهر خاص اومده به عنوان نمادی از فرهنگ اون شهر نگاه میکنن....
 در این بین آدمایی هستن که راستش دیدگاه آدم رو نسبت به همه ی آدمای اون شهر تغییر میدن... شاید این درست نباشه ولی واقعا به طرز ناخودآگاهی  روی آدم تاثیر میذاره!... هم اتاقی ها من زنجانی ، تبریزی، مازندرانی، قمی و میانه ای هستن...  این رو هم بگم که من خیلی آدم صبوری هستم و خیلی سعی میگنم کسی رو از خودم نرنجونم( نه این که خیلی خوش اخلاق باشم ها ..نه! ولی بد اخلاق نیستم ) اما یه سری ها هستن که واقعا انسان و انسانیت رو بردن زیر سوال! مثلا همین هم اتاقی نسبتا محترممون که از میانه تشریف میارن از ابتدای سال تا الان تغییر شگرفی در نوع لباس پوشیدنش تا رفتارش و صحبت کردنش بوجود اومده!...  یادمه اوایل میگفت که مامانش نمیذاره که مانتوی کوتاه بپوشه :/ اما الان... یا حتی از لحاظ اخلاقی ! اوایل سال همه اش پشت سر دخترایی که با هم کلاسی های پسرشون صحبت می کردن ، حرف میزد.. در حالی که جدیدا خودش تو پارک جلوی دانشگاه دست در دست شخص دیگه ای دیده شده....شاید از خودتون بپرسین اینا به من چه مربوطه؟ ولی خب باید بگم اگر این حرفا رو اینجا نزنم کجا بزنم؟ 

همه ی اینایی که گفتم به من مربوط نیستن ولی رفتارهای ناشایستی که تو اتاق و در حق هم اتاقی هاش می کنه واقعا دل آدم رو به درد میاره!
وقتی یه سفره ی بلندبالا از آشغالاتو که تو اتاق ریختی رو بعد از گدشت چند روز و با اصرار بچه ها جمع می کنی شاید بهتر بود که اون یه دونه ظرف یه بار مصرف رو هم  جمع کنی و بندازی دور...
شبایی که میخواستی درس بخونی چراغ رو روشن میگذاشتیم که درس بخونی... در حالی که من با سردردهای میگرنی که شدت نور شدیدترش میکرد به زور میخوابیدم ...ولی شب امتحان بیوشیمی 2 که 3 تای دیگه مون قرار بود شب رو بیدار بمونیم اومدی برق رو خاموش کردی و از اتاق بیرونمون کردی .. و ما مجبور شدیم که تو حیاط خوابگاه درس بخونیم...
همیشه وقتی نبودی غذاتو میگرفتیم ولی وقتی بهت میگفتیم که وقتی ما نیستیم غذامونو بگیری بهونه می آوردی که خوابیده بودی و صدای پیج سلف رو نشنیدی...
وقتایی که نوبتت بود جارو برقی بکشی این کارو نمی کردی! و یا با تاخیر زیادی انجام میدادی..
پشت سر همه صحبت می کردی! همه! 
ترک زبون ها رو از بقیه بهتر میدونستی و بقیه رو تحقیر می کردی! در حالی که اتاقای دیگه کاملا بر عکسه ماجرا :/
 و مهم تر ازهمه  این که حسود بودی....
و خیلی چیزهای دیگه که الان یادم نمی آد
( من اصولا بدی های آدما ...حتی حرفای بدی که بهم می زنن یادم نمی مونه ولی ...)


راستش شاید این مضخرف ترین پستی باشه که دارم می نویسم.. دلیلش اینه که حقیقتا قلبم درد می کنه از این همه بی شعوری... راستش به طرز عجیبی دیدگاهم نسبت به مذدم اون شهر تغییر کرده... احتمالا اگر باز هم در طول دوران زندگیم با یه آدم از میانه برخورد کنم راهمو کج میکنم و حتی سعی میکنم حتی اگر همکارمم باشه سلام علیک نکنم باهاش!
الان من در حالی که دارم به اتاق گرم و نرمم تو خونه فکر می کنم و چشمام پر از اشکه اینا رو می نویسم... قلبم به شدت مچاله شده و دلیل این معده درد های عصبی رو هم نمی فهمم... شاید الان که اینو میخونین به نظرتون مسخره بیاد ولی واقعا تحمل چنین چیزایی واسه چند روز آسونه...اما  تحملش برای چند ماه خیلی سختش می کنه...خیلی...
+ نوشته شده در شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۲۲ توسط :: فروردین :: | نظر بدهید

کنکوری جآن ها ^_^

کنکوری عزیز خسته نباشی...تو یه قهرمانی ❤

+دلم می خواست بعد از کنکورم یه چنین چیزی برام بفرستن به جای گفتن این جمله که چطور بود ؟ قبول میشی؟ سخت بود؟ آسون بود؟...
+ نوشته شده در جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۵۹ توسط :: فروردین :: | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان